|
|
|
|
تار، تار، موسيقي خداحافظي
|
| اخبار دسته |
حاج محمد شجری: پروفسور ثبوتی بیابان را گلستان کرد
• این فرد برای اعتلای مرکز تحصیلات تکمیلی زنجان در اکثر میهمانیها حضور مییافت و آشنا و ناآشنا را برای کمک به دانشگاه مزبور ترغیب مینمود تا به گفته خود این مرکز را بینالمللی کرده و دانشجویانی تحویل جامعه دهد که از هر جهت برای کشور مفید باشند.
|
برای اقامت در فرانسه علیرضا افتخاری از ایران میرود
• پس از آن مراسم و مسائل بسیاری که در پی آن پیش آمد، برخوردهای بدی با من و خانوادهام صورت گرفت، پیگیریهایی که خبرنگاران هم داشتند به نوعی در حادشدن این ماجرا تاثیر داشت.
|
مروري بر نظام بودجهنويسي در ايران از مورگان شوستر تا ابراهيم عزيزي چرخي در حلقه باطل توسعهنيافتگي
• اين پيشنهاد كه گفته ميشود در مراحل كارشناسي در معاونت برنامهريزي و نظارت راهبردي در حال بررسي است، اگر به عنوان طرح به دولت ارائه شود، ساختار بودجهنويسي را يكبار ديگر طي يكصد سال گذشته دستخوش تغيير خواهد كرد.
|
میزان درآمد نفتی امسال ایران
• براین اساس با محاسبه تولید سه میلیون و 900 هزار بشکه تولید روزانه نفت ایران و کسر یک میلیون و 700 هزار بشکه مصرف داخلی روزانه حدود 2 میلیون و 200 هزار بشکه نفت صادر میشود که با احتساب رقمهای فوق الذکر درآمد نفتی امسال ایران 53 میلیارد و 948 میلیون و 400 هزار دلار برآورد میشود.
|
|
|
روزنامه مردم نو >گزارش
تاریخ ارسال: 06:17 - 21/10/1385
• اول سنگيني نگاه مادري با اشكهاي حلقه زده در چشمهايش را تحمل كنم، بعد دختر و پسري را كه از سوگ برادر سياهپوشند ،ميشكنم وقتي برادر ميگويد كفشهايش را كندهكاري كرد روي يك كنده درخت توت.
• گلشيد كريميان
برف خودش را جا كرده است لاي چين و چروكهاي سالخوردگي و پيري. انگار تارتار موهايش آهنگ سپيدي مينواخت كه مرد، دم در خانهاي پررفت و آمد و كنار خياباني شلوغ. مرد و شد صندلي پيرمردها و كودكان و تابلويي براي تبليغ يك كانديداي انتخاباتي كه تصويرش نيمهپاره در سوز سرما تكان ميخورد. كنده درخت كنار خيابان دو سر جوي را به هم وصل كرده است، حالا، كه حتي تن بيجانش هم براي عابران مفيد باشد و چه اهميت دارد اينكه مردم بدانند او چه رويايي در سر داشت. كنده درخت كنار خيابان ميخواست بشود مجسمه علي كه يتيمان را نوازش ميدهد، به بياهميتي و ايستادن بيهودهاش در كنار خيابان توجه نكنيد. دستهاي جوان روياي زنده كردن اين كنده مرده را در سر پراند اما، هميشه زندگي هندسه يكسان نتها نيست. اين دستهاي جوان درست قبل از اينكه پير شود و موهاي او قبل از اينكه تارتار موسيقي سپيدي بنوازد، از كنار كنده مرده گذشت و رفت. زياد دور نه، چند قدمي آن طرفتر، خاك را برگزيد و به جاي علي و يتيمانش چند حرف و كلمه را كندهكاري كرد روي يك سنگ و بر روي خودش گذاشت. هنرمند مرد و كنده پير با پوستي چروكيده در خيابان ماند. هنرمند گفته بود و نوشته بود با خط خوش كه ”سگي را خون دل دادم كه روزي يار من گردد / ندانستم كه سگ خون ميخورد، خونخوار ميگردد“. در دنياي اين چنيني حتماً جا براي حركت انگشتان او نبود كه بگيرد دسته چاقو را بتراشد. در دنياي اين چنيني كه هيچ كس نميداند در زيرزمين خانه يك هنرمند چه ميگذرد و چه آثاري خلق ميشود، در اين وضع كه كسي نميداند مردي با فكر تازهاش، يك دنياي تازه ميآفريند، نان هم ميخواهد، لباس هم ميخواهد، فكري بدون دغدغه معاش هم لازم دارد كه باز بينديشد. وقتي اينها محقق نميشود، روزي ميرسد كه من با لباسي سياه از كنار كنده مرده كه قرار بود مجسمهاي زيبا بشود با دستهاي ”احمد فضلي“ ميگذرم، داخل ميشوم تا اول سنگيني نگاه مادري با اشكهاي حلقه زده در چشمهايش را تحمل كنم، بعد دختر و پسري را كه از سوگ برادر سياهپوشند ببينم و بار سنگين حرف زدن در مورد هنر دستش را به دوش بكشم. باور كنيد من ميشكنم، ميشكنم وقتي برادر ميگويد كفشهايش را كندهكاري كرد روي يك كنده درخت توت. كفشهايي كه ”احمد فضلي“ را برده بود در طبيعت. از سنگها گذرانده، از جويها پرانده و به قلهها رسانده بود. كفشها قدم به قدم همراهيش كرده و بعد نشسته بود جلوي چشمهاي صاحب تا ”فضلي“ مثل آنها را بسازد. برايش هيچ اهميتي نداشت كه كسي ارزش آنها را ميداند يا نه. نميخوا ست فكر كند كه پس از سه ماه زحمت شبانهروزي 200 هزار تومان قيمت رويش ميگذارند و با پوزخند ميگويند ”كار بازاري و مشتريپسند انجام بده“ كفشهايش را تراشيد. يك لنگه را روي آن يكي گذاشت كه تكههاي استكان شكسته پايش را نبرد و به هيچ كس هم نگفت كه معني ساختن اين مجسمه چيست. يك ساز ساخت با دستهاي شبيه گيتار و كاسهاي تخت شبيه تار. ساخت و داد دست هنرمندان ديگر كه بنوازند. و برادر حرف ميزند و دربارهاش ميگويد كه همه را هديه داد و يا فروخت، قبل از رفتنش. شايد ميخواست هيچ يادگاري از او باقي نماند. برادر چهره لاغر و موهاي بلند و قد رعناي برادر را به ياد ميآورد و ميگويد: مگر ميشود هنر كندهكاري روي چوب او را فراموش كرد او مردي را ساخت كه تار را با دستهايش بالاي سرش گرفته است. احمد بدون شركت در كلاس و آموزشگاهي هنرمند شد. پدر نجاري دارد و پسرها چوب را ميشناسند و انواع آن را از هم تشخيص ميدهند. احمد فضلي هم مستثني نبود. اما به ساختن صندلي و ميز قناعت نكرد. خلاقيت را با چوب درآميخت تا ماندگار بشود. دوست داشت در حال كار فيلم داشته باشد، عكس داشته باشد چرا كه فكر ميكرد هنرمند در حال كار كردن بايد خود را به اهل هنر نشان بدهد. پايان كار مهم نيست، مهم زحمتي است كه براي انجام آن متحمل ميشويم پس چه يادگاري از اين بهتر كه شور و شوق هنرمند و ظرافتي كه در كار به خرج ميدهد ماندگار بشود. چند نفري كارهاي ”احمد فضلي“ را ديدند و پس از چندي اتاقي كوچك در فرهنگسرا به او اختصاص دادند اتاقي كه براي خلاقيت فضلي و به مرحله اجرا درآوردن ذهن خلاقش خيلي خيلي كوچك بود، كوچكتر از تخته چوبي كه او رويش نوشت:”جفت بايد بر مثال كفشها / بس شكسته شيشهها در راهها گر به زخم آيد يكي روزي ز راه / وان دگر از عشق دوشش ميكشد او را به راه“ و كنار مجسمه چوبي كفشهايش گذاشت. برادرش ميگويد: وقتي حرف از ارائه تسهيلات و حمايت ميشود همه شامل افرادي خواهد شد كه به انجام كار مشغولند نه كساني كه فكرهاي خلاق دارند و به طرحهاي نو فكر ميكنند. هنرمند، با آن روحيه حساس و ظرافت طبع نميتواند براي چند هزار تومان پول پلههاي ادارات را بالا و پايين برود و با كسي قرارداد ببندد. همه اينها بر روحيه يك هنرمند خدشه وارد ميكند تا جايي او خود را در پايان يك مسير ميبيند كه نامش زندگي است و ترجيح ميدهد به جاي خودش، آثارش باقي بماند. هرچند خواسته بود كه تمام هنرهاي دستش را پس از مرگ به خانه بياورند اما مهر مادري و پدري نميگذاشت يادگار فرزند را ببينند و جاي خالي او را تحمل كنند. دوستان قصه تنهايي روايت ميكنند. از نبود ”احمد فضلي“ در ميانشان، محمدي از خوشرويي دوستش حرف ميزند يك سال و نيم دوستي و در كنار هم بودن كم نيست. ـ احمد فضلي فرمها را ميشناخت با طراحي آشنا بود. بافتها را از هم تميز ميداد. ساز مينواخت، نقاشي ميكشيد و كار تراشيدن چوب و ساختن سازش حرف نداشت. اما هنرمندان احساساتي رقيق دارند و با كوچكترين تلنگري مثل يك شيشه ميشكنند. احمد فضلي 32 ساله هم كه در اتاق كوچكي كار ميكرد و براي كارهاي بزرگش كوچك بود از اين قاعده مستثني نبود. مادر با صدايي لرزان كه خيلي سعي داشت صدا را عادي بشنود ميگويد: چندين بار با مسئولان تماس گرفتم كه بيايند و با دادن كمترين امكانات تشويقش كنند اما هيچ كس وقتي احمد زنده بود اينجا نيامد. و حالا هنرمند نيست. او خيلي براي مردن جوان بود ولي ترجيح داد حتي بر آخرين كنده چوب چاقو نزند و آن را دم در خانهشان باقي بگذارد تا برف خودش را جا كند لاي چين و چروكهاي سالخوردگي و پيريش، احمد فضلي چندي پيش تار تار موسيقي رفتن نواخت.
|
|
|

|